يكشنبه 26 فروردين 1403
unnamed     

نماد

یادداشت

 

وقتی سوت پایان جنگ زده شد نگذاشته بودند خط مرزی حتی یک سانتی متر از آنجا که بود جلوتر آمده باشد.دشمن ها که یکی دو تا هم نبودند برگشتند به کشورهایشان دست خالی. فرماندهان 21 ساله تازه رسیده بودند به اوج قدرت و تجربه اما دیگر جنگی نبود،نوبت رسیده بود به سازندگی ویرانه های جنگ. 30 ساله های کار کشته مثل عقاب بال گشودند بر آسمان کشور تا کسی نگاه چپ نتواند بر مرزهای این بوم بیندازد. همه جا در آتش خون بود و ما در جزیره امن زندگی کردیم. راحت و بی دغدغه از ماشینی بمب گذاری شده که جلو سرویس مدرسه کودکانمان منفجر بشود. سال ها گذشت 30 ساله ها شدند 50 ساله. شدند سرتیپ و سرلشکر.محاسنشان سفید و شدند پدربزرگ اما هنوز در کوچه های شهر دنبال شهادت میگشتند.بعضی پیدا کردند مثل شهید کاظمی و شهید شوشتری و بعضی برای یافتن شهادت از مرزها بیرون رفتند. شدند مدافع حرم مثل شهید جمالی ،شهید بادپا و شهید الله دادی. پدر بزرگ ها حالا بزرگترین مشتشاران نظامی دنیا هستند.برای نجات کشورشان خط مقدم را هزاران کیلومتر به سمت لشکر وحشی داعش جلو کشیده اند. چه پدربزرگ های مهربان و نورانی که محاسن سفیدشان به خون سرخ می نشیند مباد که نقطه ای از سیاهی پرچم داعش در خاک پاک وطن مشاهده شود.سردار همدانی یکی از این پدربزرگ ها بود که سی و پنج سال بعد از جنگ ، دست بردار نبود تا بالاخره شاهد شهادت را در کوچه های حلب پیدا کرد.مبارکتان باشد سردار. حیف شما نبود در بستر بمیرید؟

احمد یوسف زاده

خداحافظ ای فرزند صبح

 

فکر می کردیم ابو لهب مرده است و سنگ های داغ حجاز را از سینه یاسر و بلال بر گرفته اند. اما شب سیاه ستم در سرزمین وحی انگار تمام شدنی نیست.دوباره کوچه های مدینه سیاهپوش می شوند به داغ شیعه ای از شیعیان علی ع

ای فرزند صبح ، ای شیخ شهید، راستی چه خوب نام نهاده اند  شما را به"  نمر". حقا که پلنگ را در زندان شغالان زندگی کردن عار است و تو ای شهید بنی نمر کاخ ظلم شمرزاده های تکفیری را فرو خواهی ریخت
همچنانکه خون  به ناحق ریخته حکیم طناب شد و بر گردن صدام افتاد و خون پاک امام موسی صدر دشنه شد و در پهلوی قذافی نشست. شک نداریم سلیمانشاه وهابی را از دریای خون تو راه فرار نیست . واترک البحر رهوا انهم جند مغرقون. زود باشد که سفره این سیه کاسه های مهمان کش برچیده شود و قبله مسلمانان از  دست ارواح زنده جمرات آزاد گردد.
اینک که کفتارهای پیر و بد شکل ریاض چنگال در تن خونین آزادگان شیعه و سنی حجاز فرو برده اند و شعله های کینه ابوسفیان و هند جگرخوار از دهان های ناپاکشان تنوره میکشد و تن نازک کودکان یمن را میسوزاند،این خون  و این خون ها نخواهند خوابید بل بشارتی در راه است که شب ستم دیر نمی پاید و صبح نزدیک است و سیعلمو الذین ظلمو ای منقلب ینقلبون.      احمد یوسف زاده

 

ای فرزند کهنوج، تورا من کشتم!

بالابلند شجاع ، آن گلوله سرخ که  در حاشیه شهر کهنوج بر سینه تو نشست را من رها کرده بودم.

من تو را روزی کشتم که بلوچ نبودم، اما کلاه برًه ای و لباس بلوچی پوشیدم که بگویم نترس و بی باکم و نان خود را از لوله تفنگ در می آورم.
من آن روزی تو را کشتم که همه عزت و اقتدارم را به داشتن یک کلانشیکوف تاشو زیر صندلی ماشینم خلاصه کردم و فضای مجازی را پر کردم از عکسهای قطار بسته ام.
عزیز دلم، من آن روز رسم این برادر کشی را باب کردم که در مجلس عروسی ام با غروری ابلهانه کیلو کیلو تریاک جلو مهمانان معتاد گذاشتم تا بذل و بجار جمع کنم.
پسرم من آن روز  دودمان تو را به باد دادم که دیدم جوان رودباری با مدرک دکترا بیکار ماند و درس عبرتی شد برای همطرازانش که هرگز دنبال درس و دانشگاه نروند و قاچاق بفروشند و در خانه های میلیاردی بنشینند و ماشین های آنچنانی سوار بشوند و آخر سر سینه تو نازنین را به تیر سرخ سوراخ کنند و من در مقابل این تبعیض ها سکوت کردم.
دلبندم، دست من آن روز بخون تو آغشته شد که  فرهنگ تفنگ و  تریاک را به کتاب و  ادراک ترجیح دادم و گوش شهر را از  موسیقی های مهیجی مثل  چارراه ایرانشهر کاچاک ابرم پر کردم.

ای شهید مظلوم، ما همه دست به دست هم  دادیم و فرهنگی ساختیم تا شهرمان بار انداز مواد مخدر باشد، اما حالا همه خود را خونخواه و عزادار تو میدانیم.
ما را نبخش لطفا!

احمد یوسف زاده

مطالب ویژه