يكشنبه 17 فروردين 1399

یادداشت ها

به بهانه روز کارگر؛

شیرزنان کارگر در مزارع جیرفت و جنوب کرمان؛ روزتان مبارک

« هفته‌ای که گذشت، هفته کار و کارگر بود. همه نهادها ، شرکت‌ها، کارخانه‌ها و کارگاه‌های خصوصی کمابیش در این ایام، با برپا کردن جشن‌هایی، از کارگران و کارکنان و خانواده آن‌ها تقدیر و تشکری می‌کنند. ما هم خواستیم با نوشتن این مطلب، یاد این شیر زنان کارگر باشیم و به نوعی این روز را به آن‌ها تبریک بگوییم.»

صبح خیلی زود است، حتی هنوز خروس‌خوان نشده. مجبور است از خانه بیرون بزند. پاورچین و بااحتیاط، طوری قدم برمی‌دارد که بقیه بیدار نشوند. بعد از چندین سال سرکار رفتن، احتیاج به کوک‌کردن ساعت ندارد. به آهستگی قفل در را باز می‌کند. با وسواس خاصی در را پشت سرش می‌بندد که مبادا صدایی از آن بلند شود. کسی توی کوچه نیست. در آن تاریکی و ظلمات، باید کوچه خلوت و خاکی را پیاده طی کند تا به بقیه برسد. باوجود باد دل‌انگیز بهاری و هوای مطبوع صبحگاهی، اما، صدای پارس کردن سگ‌های ولگرد و آواز جیرجیرک‌ها، سمفونی وحشت‌آوری را برایش به وجود آورده. چاره‌ای ندارد. باید هر چه زودتر خودش را به بقیه برساند. قدم‌هایش تندتر برمی‌دارد. نفسش بندآمده. هم از ترس سگ‌های ولگرد و هم ترس از دیر رسیدن. باید به‌موقع برسد. اگر بقیه بروند و به آن‌ها نرسد، امروز را بیکار می‌ماند. نه، نباید چنین اتفاقی بیفتد. روی حقوق امروزش کلی حساب بازکرده. دخترش توی دانشگاه منتظر است تا پول خوابگاه را به حسابش بریزد. از دور دوستانش را که می‌بیند، کمی خیالش راحت می‌شود. زن‌ها و دختران زیادی آنجا دور هم حلقه‌زده‌اند. صدای پچ‌پچ و گاهی خنده‌ای بلند، از سوی آن‌ها به گوش می‌رسد. اکثر با روسری‌های خود، صورتشان را پوشانده‌اند و قیافه‌هایشان پیدا نیست. اما فاطمه همه دوستانش را شناخت. ماشین‌ها منتظر ایستاده‌اند. چند وانت نیسان و یک وانت مزدا. زن‌ها، دسته‌دسته سوار بر آن‌ها می‌شوند. دیری نمی‌پاید که دیگر در آن میدانگاه شلوغ و پر از همهمه، کسی باقی نمی‌ماند. برخی از آن‌ها از دوستانشان جداشده‌اند و مغموم و ناراحت‌اند. مقصد نامعلوم است. آن‌ها می‌روند به امید کار شاید کار خسته‌کننده و صاحب‌کاری دست‌ودل‌باز و مهربان.

فاطمه هم سوار بر یکی از همان ماشین‌ها می‌شود. امروز بخت با او یار است. محل کارشان یکی از روستاهای نزدیک است و فاصله زیادی با شهر ندارد." سال‌هاست که مشغول کار کردن در زمین‌های کشاورزی مردم هستم. شوهرم کارگر ساده‌ای بود. چند سال قبل، از روی داربست به زمین افتاد و کمرش شکست. توان کار کردن ندارد. خودم مجبورم کارگری کنم. دخترم در شهری دیگر دانشگاه است و باید خرج دانشگاه او را بدهم. پسرم هم به خدمت سربازی رفته. خرج زن و بچه او هم‌روی دوش من است " وقتی به مقصد می‌رسند، هنوز هوا تاریک است و تازه دارد گرگ‌ومیش می‌شود. تا آماده کار شوند هوا هم روشن‌تر می‌شود و دست‌به‌کار می‌شوند. امروز در این مزرعه، وقت برداشت گوجه است. زن‌ها، دانه به دانه شروع به چیدن گوجه‌های قرمز و رسیده می‌کنند."از شهریورماه که کاشت پیاز شروع می‌شود، سرکار می‌آییم و تا خردادماه هم مشغول به کار هستیم. بسته به فصل سال، همه نوع کار کشاورزی انجام می‌دهیم. از کاشت پیاز گرفته، تا برداشت سبزی و وجین آن‌ها تا کار کردن در گلخانه‌های خیار، توت‌فرنگی و بادمجان" فاطمه و دوستانش گوجه‌ها را بااحتیاط از بوته جدا می‌کنند تا به بوته آن آسیب نرسد تا برای برداشت‌های بعدی هم سالم بماند. کم‌کم خورشید انوار صبحگاهی‌اش را از پشت کوه‌های دوردست به پهن دشت می‌پراکند. انوار دل‌نوازی که ساعتی بعد، عذاب‌آور می‌شوند. زن‌ها مجبورند برای در امان ماندن از تیغ گرم آفتاب سوزان، نقابی بر سر و چهره بیندازند. "نزدیک خرداد، کشاورزی در شهر جیرفت روزهای آخرش را سپری می‌کند. با آمدن گرما، ماراتن محصولات کشاورزی آن ، به خط پایان می‌رسد. در این موقع سال، کار کردن در گرمای شدید شهر جیرفت بسیار سخت و طاقت‌فرسا است. اما سخت‌تر از آن، کار کردن در زمستان است. صبح خیلی زود، باید رختخواب گرم‌ و نرمت را ترک کنی و به خاطر سی‌وپنج هزار تومان، به هوای زیر صفر بیایی و تا عصر کارکنی. شبنمی که روی بوته گیاه نشسته، زمین‌یخ زده و خاک سرد، سرمای استخوان سوزی به جانت می‌اندازد. اما چاره‌ای نیست و باید کارکرد." مدت زیادی از صبح گذشته. کارگران زن، برای صرف صبحانه کار را تعطیل می‌کنند. صبحانه‌ی چندان مفصلی نیست. عده‌ای از زن‌ها، ساکت و بی‌صدا مشغول خوردن می‌شوند. اما چند نفرشان غرولند می‌کنند از کافی و خوب نبودن صبحانه و شکایت کنان به خوردن می‌پردازند. فاطمه از دسته دوم است. با این تفاوت که نارضایتی‌اش را با زبان طنز بیان می‌کند و همه را می‌خنداند. زهرا یکی از کارگرهاست که کمتر با بقیه دمخور می‌شود و معمولاً تنها و ساکت مشغول کار است. "زهرا در کارگری، از همه ما با سابقه‌تر است و به ‌نوعی "سرکارگر" ماست. شوهرش سال‌هاست که اعتیاد شدید دارد. همه مخارج خانه و بچه‌ها و حتی خرج مواد شوهرش روی دست اوست. زهرا با جثه نحیف و لاغرش باید همه این مشکلات را به دوش بکشد"

هر چه به ظهر نزدیک می‌شویم، چهره زن‌های کارگر خسته و حرکاتشان کندتر می‌شود. خستگی از سرتاپای آن‌ها نمایان است. اما این دلیل نمی‌شود از حرف زدن دست‌بردارند. کاری که از صبح زود که آمده‌اند لاینقطع ادامه دارد. "اگر حرف نزنیم نمی‌توانیم کارکنیم. درواقع ما حرف می‌زنیم تا خستگی کار را احساس نکنیم" پچ‌پچ‌ها و صدای قهقهه آن‌ها، صاحب مزرعه را هم کلافه کرده. اما آن‌ها بی‌توجه به اطرافشان حرف می‌زنند، می‌خندند و گاهی هم از خنده ریسه می‌روند. در آخر، گوجه‌هایی را که روی‌هم دپو کرده‌اند، به‌طور منظم و باحوصله توی سبدهای پلاستیکی مخصوص می‌چینند. بارگیری سبدهای پر از گوجه، توسط کارگران مرد، کار امروز را به پایان می‌رساند.

"بعد از رسیدن به خانه و یک استراحت مختصر، تازه کارهای خانه شروع می‌شود؛ جارو زدن، شستن ظرف‌ها و لباس‌ها و رسیدگی به شوهر معلول و درست کردن شام و نهار فردای اهل خانه، مجال استراحت و آرامش را از من می‌گیرد" شهر جیرفت یکی از قطب‌های کشاورزی کشور و به‌ نوعی یک گلخانه طبیعی محسوب می‌شود. اقتصاد این شهر، به شکل حیرت‌آوری وابسته به کشاورزی است. به‌طوری‌که هرگاه محصولات کشاورزی قیمت مناسبی داشته باشند، کار و کسب همه مشاغل رونق دارد و اگر محصولات بازار خوبی نداشته باشند بازار همه اصناف دست‌خوش کسادی و کم رونقی است." محصولات کشاورزی اگر قیمت خوبی داشته باشند برای ما هم خوب است. کارفرما پول توی دستش است و حقوق ما را پایان کار روزانه پرداخت می‌کند. اما اگر بازار کشاورزی خراب باشد، دستمزد ما درست پرداخت نمی‌شود و خیلی مواقع به سال بعد هم موکول شده است. همیشه بدتر از کار کردن در شرایط سخت، پول ندادن برخی کارفرماهاست. بعضی از آن‌ها این‌قدر بدحساب هستند که نمی‌توانیم پولمان را از آن‌ها بگیریم. وقت و هزینه شکایت کردن از آن‌ها را هم نداریم." زنان در کشاورزی شهر جیرفت نقش ویژه و غیرقابل‌انکاری دارند. گویی اگر آن‌ها نباشند، کار کشت و زراعت محصولات کشاورزی در این شهر انجام نخواهد شد. اما تابه‌حال هیچ توجهی به آن‌ها نشده است. همیشه کار کردن زنان شالی‌کار در شمال کشور، درون قاب عکس‌ها و دوربین‌ها دیده‌شده و کار کردن و زحمات این شیر زنان در مزارع، مهجور مانده است. زنانی که پا به‌پای مردان این شهر، مشغول به کار و تلاش هستند. زنانی که هیچ گاه از سوی هیچ نهادی موردحمایت واقع نشده‌اند. " گاهی اوقات از شدت کار زیاد، دست‌هایم ورم می‌کند و باید چند روزی استراحت کنم تا خوب شوند. درد کمر و زانوها که دیگر همراه همیشگی‌ام شده و شب‌ها ناله‌ام به هوا بلند است"

کار چیدن گوجه‌ها که تمام می‌شود، زن‌ها همگی دوباره سوار بر وانت نیسان شده تا همان‌جا که سوار شده‌اند پیاده شوند. وقت برگشتن از فرط خستگی همگی ساکت‌اند و خبری از حرف زدن و خندیدن نیست. فاطمه نگاهش به دوردست است و به فکر فرورفته. شاید به این فکر می‌کند که تا کی توان این را دارد به این کار هرروزه و خسته‌کننده ادامه دهد. شاید به فکر تابستان و فصل بیکاری است که چگونه مخارج خانه را تأمین کند.

هفته‌ای که گذشت، هفته کار و کارگر بود. همه نهادها ، شرکت‌ها، کارخانه‌ها و کارگاه‌های خصوصی کمابیش در این ایام، با برپا کردن جشن‌هایی، از کارگران و کارکنان و خانواده آن‌ها تقدیر و تشکری می‌کنند. ما هم خواستیم با نوشتن این مطلب، یاد این شیر زنان کارگر باشیم و به نوعی این روز را به آن‌ها تبریک بگوییم. رودبارزمین، مسعود مشایخی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب ویژه