گاهی اوقات در شهر ما برای همشهری ،هم کیش ، هم وطن و حتی همسایه ما اتفاقاتی می افتد که تمام زندگی او را تحت تاثیر قرار می دهد و مثل جهنمش می کند ولی ما از آن بی خبریم.
امروز به درخواست یکی از همشهریان دلسوز با زندگی زنی آشنا شدیم که زندگی اش بس سخت است.برای دیدن او و اوضاع و احوال زندگیش باید به محله نخلستان می رفتیم. در کنار بلوار خلیج فارس و در زمین خاکی چادرهایی برپا شده است که سالهاست مردمانی اصالتا بافتی هر ساله از مهرماه تا خرداد ماه در آن زندگی می کنند و پیشه آنها پیشه کاوه ضحاک کش یعنی آهنگری ست.
چهار الی پنج چادر هنوز پا برجاست ولی خیلی از چادر ها چند روزی می شود بدلیل آمدن فصل گرما جمع شده و صاحبانشان آنها را اکنون در نزدیکی شهر بافت بر پا کرده اند تا همان گونه که در مهر ماه از سرمای آنجا فرار کرده بودند اکنون گرمای ما را با ما تنها گذاشته و بسوی سردسیر کوچ کرده اند.
در یکی از همین خانه های موقتی و سیار که ناچار و بدلیل نداشتن هزینه سفر هنوز قرار را بر فرار ترجیح داده زنی زندگی می کند بدون سایه بالا سر و همراه با چهار پسر بچه و یک دختر و به دور از پسر ارشدی که در میناب و کنار پدربزرگ و مادر بزرگش سختی های روزگار را می گذراند. ما برای شنیدن و شاید کمک کردن به این زن به آن جا رفته بودیم.
وقتی خودمان را معرفی کردیم و هدفمان از ایجاد مزاحمت را برایش توصیح دادیم ما را مصاحبت و درد دل کردن پذیرفت.
وقتی ازش پرسیدیم که چند سال است که به شهر ما می آید به دختر کوچک چهار ساله اش که فاطمه نام داشت اشاره کرد و گفت از زمانی که هم سن او بودم با خانواده ام به اینجا می آمدیم .اما فاطمه کوچولو که زندگیش با زندگی تمام هم سن هایش در این شهر فرق دارد و چشمهایش پر از اشک بود در دنیای خودش سیر می کرد و نمی دانست که ما چه می گوییم و فقط نوازش دست های مردانه مادرش را که سه سال است هم دست مادرانه است هم پدرانه را حس می کرد .انگار که آن نوازش ها او را تسکین می داد و تمام درد هایش ساکت می شد.
زن میگفت سالهاست که در این زمین رایگان می نشینیم و از آب و برق رایگان همسایه ها استفاده می کنیم و کوره های آهنگری را روشن می کنیم و از گرمای آتش و آهن نانی برای بچه هایمان بدست می آوریم تا دلشان را گرم کنیم که درس بخوانند و زندگی کنند ولی سال به سال نان های ما کمتر و دل بچه هایمان سرد تر می شود.
بر قسمتی از چادر عکس جوان خوش قد و رعنایی نصب شده بود و زیرش نوشته شده بود " همسرم همیشه در قلب منی " ولی خود او الان دو سه سال است که در زندان همین شهر نفس می کشد و چشمش به در خروجی است و دلش برای زندگی و بازی و حرف زدن با اعضای خانواده اش یه ذره شده است و خانواده او نیز دو یا سه سال است که فقط هر پانزده روز یک بار او را از پشت میله های زندان می بینند .
زن می گفت ماجرا از این قرار است که سه سال پیش در فروردین ماه او خانواده اش با خانواده دایی اش سوار بر وانت قصد رفتن به زیارت پیرچوگان(سید سلطان محمد) را داشته اند که که در بین راه دو پسر بچه ای که همراه و هم صدا با بقیه بالا نشینان وانت به دست زدن و آواز خواندن مشغول بودند از بالای ماشین پرت شدند یکی از آنها پسر زن بوده که اکنون کنارش نشسته و آن خاطره تلخ برایش تداعی می شود و دیگری پسر دایی زن بوده اولی فقط دست و پایش می شکند ولی متاسفانه دومی وضعش وخیم بوده و دنیا را ترک می کند.دنیایی که بعد از رفتن او پدرش هیچ گاه شوهر خواهر زاده اش را نبخشیده و او را قاتل پسرش می دانسته و هنوز هم می گوید یا دیه پسرم را بدهد یا در زندان بماند .
دیه 160 میلیونی الان 190 میلیون شده و اگر نود سال دیگر هم بگذرد پرداختن آن کار زن و شوهرش نیست.
اکنون سه سال است که این اتفاق زندگی را برای زن و بچه هایش جهنم کرده و آن ها را در باتلاق فقر فرو برده فقر که آن ها را به کار های زیادی واداشته و خواهد داشت.
کار امروز من ، نماز امروز من و همه امروز و شاید تمام روزهای آینده من به فکر کردن به اطلاع از این اتفاق اختصاص داشت و اینکه در همسایگی ما همسایگانی وجود دارند که زندگیشان جهنمی شده است و من و تو از آن بی خبریم.
امیدوارم وقتی که مسئولان شهر و حتی کشور و خیرین و مردم شهر و کشور من از این اوضاع با خبر می شوند خود را برای یک روز جای آن زن بگذارند و به او کمک کنند تا کاری انجام شود تا بچه ها دوباره سایه پر برکت پدرشان را بالای سرشان حس کنند . و به دایی زن قهرمان داستان واقعی ما التماس می کنم تا جایی که می تواند همکاری کند تا هر چه زودتر عباس و عظیم و نظام و محمد حسین و علی و فاطمه که امروز تنها آرزویشان آزادی پدرشان است برآورده شود
سجاد براهویی.