پنجشنبه 30 مهر 1405
unnamed     

نماد

یادداشت

به فکر مدرسه بودم که چند روز دیگر باز می شد و من با لباسهای نویی که در مقابل یک گونی لیمو از شکرا... دکاندار گرفته بودم سر کلاس پنجم می نشستم. زل زده بودن به « پیش» های سقف« کاوار». سفیده امشی کنده های سقف را پوشانده بود. از بیرون صدای « هِنداکش ها »(1) که می رفتند هِنداهای بزرگ خرما را توی « مشتا»(2) پهن کنند، شنیده می شد. یکی از آنها با صدای بلند می خواند:

سه روزه رفته ای سی روزه حالا

زمستون رفته ای نوروزه حالا

خودت گفتی سر هفته می آیی

شماره کن ببین چند روزه حالا

صاحب این صدا را می شناختم. قیصرو بود که به یاد شوهرش حاجی گاه و بیگاه و جا و بیجا صدای ظریفش را به آواز خواندن بلند می کرد. شنیدن صدای قیصرو صحنه رفتن حاجی را در ذهنم زنده کرد. رئیس پاسگاه با یکدسته سرباز سوار بر « گاز» (3) ارتشی آمده بودند توی روستا و جوانهای نوخاسته را هر کجا می دیدند می گرفتند که ببرند سربازی، حاجی تازه داماد بیلش روی کولش بود داشت از توی باغ می آمد که گاز دولتی کنارش ایستاد و استواری سبیلو به او تشر زد: سوار شو.

قیصرو فقط توانسته بود شمایل مبهمی از حاجی را از بالای ماشین پاسگاه ببیند. فقط توانسته بود حرکات دست او را که برای خداحافظی تکان می داداز میان دولاخ ماشین تشخیص بدهد. ماشین که پیچید به طرف تنگ زهمکان قیصرو آبادی را روی سرش گذاشت، انگار شوهرش را به سربازی نه که به مسلخ می برند. از ان روز به بعد من شدم ملابنویس قیصرو. سر هفته که می شد با قلمی و کاغذی میامد در خانه. او که می امد می دانستم دوباره می خواهد نامه ای برای شوهرش بفرستد. می گفت بنویس موردان دیگر برای من صفایی ندارد، بنویس پسینی روی زابل می زنه نور- دو چشمم بهر حاجی می شود کور. بنویس ای نامه که می روی به سویش- از جانب من ببوس رویش. بنویس من همیشه تنگ غروب روی پشته زیارت شمع می سوزانم و دعا می کنم که برگردی.

قیصرو اگر چه یک زن روستایی بی سواد بود ولی وقتی که نامه هایش را به من دیکته می کردانچنان با احساس می گفت که بغض راه گلویم را می گرفت و دستم می لرزید. او می گفت و اشک می ریخت.

بنویس خوشه های انگور را توی کیسه کرده ام که بیایی بگذارم جلوت بخوری. بنویس انجیرها رسیده اند ولی به همین زیارت اگر من یکدانه توی دهانم گذاشته باشم. بنویس لیموچینی تمام شد من از پول کارگری یک دست لباس نو برایت خریده ام که بیایی بپوشی تا به قد رعنایت نگاه کنم. بنویس چند کارتن خرمای «مالیده»(4) هم گذاشته ام کنار فقط برای تو. بنویس حاجی عزیزم راستی از دکان شکرا... قتلو یک چراغ توری خریده ام که وقتی آمدی شبها روشن کنم تا مهمانهایی که از « اَشو» به دیدنت می آیند ببینند چقدر خوشگل شده ای. قیصرو می گفت و می گفت تا من اعلام می کردم پشت و روی کاغذ پر شده. انوقت او نامه را می گرفت می کرد توی پاکت و من روی پاکت می نوشتم: زابل، پادگان ارتش،گردان 3، گروهان یک برسد به دست سرباز وظیفه حاجی محسنی.

وقتی که پاکت را به قیصرو می دادم متوجه می شدم که چشمانش شده مثل دو کاسه خون. روز بعد قیصرو نامه حاجی را می داد به رهگزی که وقتی رسید« معدن آبدشت» در صندوق پست بیاندازد. یک وقت هایی هم می شد که قیصرو نفس زنان می رسید در خانه ما و از خوشحالی خود همه را با خبر می کرد. این طور وقت ها همه می فهمیدند که نامه حاجی آمده. برابر قرار همیشگی تا چند خوشه انگور سیاه « درزیری» انجیر نمی گرفتم حاضر به خواندن نامه نمی شدم، اما قیصرو همیشه اول سارقش را باز می کرد و هدایای مرا جلوم می گذاشت بعد پاکت نامه را به طرفم می گرفت. او حتی جرات باز کردن پاکت نامه را نداشت. می ترسید نامه محبوبش پاره بشود. نامه های حاجی هم مثل نامه های زنش لبالب از احساس و دلتنگی بود. سرخط نامه اش همیشه شعری بود که بعدها می شد سوژه ای برای شروه های دلتنگی قیصرو. حاجی می نوشت، نه یک ماه، نه دو ماهف نه سه ماه ، چطو طاقت بیارم بیست و چار ماه. پسینی که دلم یاد وطن کرد – نمی دونم وطن کی یاد ما کرد. وقتی این شعرها را در نامه حاجی می خواندم حالات قیصرو دیدنی بود. در حالی که لبهایش به خنده باز بودتند تند«مخنا»یش را روی چشم هایش می گذاشت و اشکهایش را پاک می کرد. حاجی توی یکی از نامه هایش نوشته بود: اینجا خیلی سخت گیری می کنند، هر کس بی نظمی کندمثلا ریشش بلند باشدیا «گتر» نکرده باشداضافه خدمت می خوردولی من برای اینکه دیدارم با تو حتی یک روز دیرتر نشود همیشه قبل از شروع صبحگاه اصلاح کرده گتر زده کنار میله پرچم نفر اول خبردار ایستاده ام. قیصر جان یک روز رفته بودیم لب مرز با قاچاقچی ها درگیر شدیم همه فرار کردند. فرمانده ما که تیر خورده بود نمی توانست حرکت کند. من دویدم و زیر رگبار گلوله او را روی دوش گرفتم آوردم سوار جیپ کردم و برگشتیم پادگان.چند روز پیش سر صبحگاه فرمانده هنگ اسم مرا بعنوان سرباز فداکار خواند و تشویقم کردند آنها گفته اند بخاطر نجات جان فرمانده گردان دو ماه از خدمتم را می بخشند.راستی قیصر جان بخاطر این کار دو هفته هم مرخصی به من داده اند.انشاءا... اخر «خومین» (5) میایم پیشت

...

مارمولکی از لای پیش ها خودش را کشید تا زیر سقف و با استفاده از کنده «مغ»ی که روی سقف بود مثل برق خودش را به ان طرف کاوار رساند. همهمه ای از بیرون به گوش می رسید، صدای مبهم صلوات و هلهله می آمد. کودکی به تاخت از جلو کاوار گذشت در حالی که یکریز فریاد می زد:

-          قیصرو- قیصرو حاجی اومد، قیصرو بدو شوهرت از سربازی اومد.

***********

1-      هندا: سبد بزرگ برای حمل خرما

2-      مشتا: حصاری که خرما را در آن می ریختند تا آفتاب بخورد.

3-      گاز: ماشین ارتش در قدیم

4-      خرمای مالیده: خرمای شاهانی چنگ زده و بی هسته که بسیار لذیذ است.

5-      خومین: فصل برداشت خرما و لیمو.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب ویژه