چهارشنبه 6 خرداد 1405
unnamed     

نماد

یادداشت

هرآنکس که شه نامه خوانی کند/ اگر زن بود پهلوانی کند   

  رودبارزمین : سلمان گلشنی

 محیط بسته باعث می شد با ورود هرمیهمانی به روستا اهالی دوره اش کنند، چه پیله وری باشد که گه گاه سروکله اش پیدا می شد یا لوتی ای که هزلیات رکیک می گفت، و چه کتابی باشد مثل شاهنامه یا کتابهای دیگرمانند خرم، خورشید فلک ناز،حیدر بگ و سبز پری که دست به دست می چرخیدند و شبها را خوش می کردند. کتابها با آوازی خوش و با صدای بلند خوانده می شدند. معدود افراد باسواد روستا که به ملا مکتبی معروف بودند این کار را انجام می دادند، تا اینکه کم کم سر وکله رادیوها پیدا شد «تیلس اندریا» اهل ده رادیو را از طریق امنیه ها شناختند که هرچند وقت یک بار برای زیارت امامزاده عبدالله می آمدند و گرد آن جمع می شدند. مهم نبود چه می گوید فقط شنیدن صدایی مهم بود که از وسیله ای عجیب در می آمد. «خوش خوش» اهل ده رادیو خریدند و اخباردنیا را شنیدند و رفته رفته کتاب و کتابخوانی، طرنه و طرنه بازی و قصه های قبل و بعد از آن کنار گذاشته شد. اما خاطره شیرینش برای همیشه در ذهنشان جا خوش کرد.

روال شاهنامه خوانی شبها بود. شبی که قرار بود در خانه کسی کتابی دیگر یا شاهنامه خوانده شود صاحب خانه تا آنجا که می توانست هیزم جمع می کرد تا برای برنامه شب شان مشکلی پیش نیاید و نور به اندازه کافی باشد.البته این شب نشینی ها گه گاه برگزارمی شد که یا مجلس«زادمان» بود یا «شب چله ای» و یا «جشنهای سده» شاید برایشان لذت وشیرینی ای داشت مثل سینما رفتن مثل جمع کردن پول. نقل مجلس، چای بود.چایی آمیخته با طعم دود و پیاله هایی چرکین. شاهنامه خوان ابیات را می خواند و گاه اگر لازم بود توضیحی هم می داد. طنین حماسی ابیات شاهنامه پیچیده می شد در موسیقی معصوم جوش آب درکتری های سیاه و نفیر ابدی« شه گزهایی» که روایتگرخیس،چشمهای اسفندیار بودند وصدایشان برای همیشه در گوش کپرهای غمگین می پیچید. داستان دلاوریهای زنان «گرد» و« یلان» وجد می آفرید و شعرهای تصویری چکاچاک ابزار جنگی موی را برتن سیخ می کرد وزنها ومردها می خواندند:

هرآنکس که شه نامه خوانی کند/اگر زن بود پهلوانی کند

هیچگاه به شاهنامه به عنوان یک داستان نگاه نمی کردند چه رسد به اسطوره ای غیرقابل باور. در جبالبارزجنوبی همزاد پنداری و ارتباطی قوی  بین شخصیتهای شاهنامه ایجاد شده بود که فکر می کردند اگر رستم امروز بود چه می کرد و چگونه می جنگید. آیا قدرت پهلوانی او به کار می آمد و بعد به تحولات دور و بر نگاه می کردند ومی خواندند:

درآندم که رستم هنر می نمود/ دولول ومکنز و ورمدل نبود 1

 یکی ازداستانهایی که مردم جبالبارز جنوبی در مورد شاهنامه  نقل می کنند: روزی رستم در باغش متوجه دو موجود کوچک شد آنها را در پاتابه اش پیچید وبه خانه بازگشت و آن دو انسان کوچک را از یاد برد و خوابش برد. با خارش پایش یاد آن دو موجود کوچک که هم شکلش بودند افتاد و آنها را از میان پاتابه بیرون آورد و به مادرش نشان داد. مادرش به رستم گفت: اینها در آینده جای ما را خواهند گرفت.رستم رو به آنها گفت:اگر رخش مرا سیر گردانید مقدار زیادی به شما لعل و جواهر می دهم و آزادتان خواهم کرد،سپس دو منگال (نوعی داس) به آنها داد، آن دو موجود کوچک شروع به بریدن علف کردند تمام روز را علف  بریدند و جلوی رخش ریختند و رخش یک لقمه شان می کرد.تا اینکه نزدیکهای غروب شد و رخش هنوز نیم لاو(شکم ، نیم سیر)هم نشده بود. با خود گفتند این طور نمی شود برای روز بعد باید چاره ای بیاندیشیم  و نقشه ای  بکشیم تا سر رستم را کلاه بگذاریم و خود را آزاد کنیم. روز بعد قبل از آنکه کار را شروع کنند روی علفها ادرار کردند تا سهار(بدبو) شوند و جلوی رخش گذاشتند و رخش پوز(پوزه) در علفها نکرد وقتی رستم برای سرکشی به کار آنها آمد متوجه  شد که رخش سر در آخور نمی کند. فکر کرد که آنها رخش را سیر کرده اند و به وعده اش عمل کرد و انها را آزاد نمود. ولی بعدا متوجه حیله آن دو آدمیزاد کوچک شد و داستان را به مادرش گفت و مادر رستم دوباره حرفش را تکرار کرد:«نگفتم اینها در آینده جای ما را خواهند گرفت؟»(در جبالبارز جنوبی هنوز وقتی کسی حیله گری کند او را منتسب به همان اشخاصی می کنند که سر رستم را کلاه گذاشتند ومی گویند این از نسل یکی از آن دو مرد است.)

کمتر کتابی را می توان یافت که مردم اینگونه با آن ارتباط برقرار کرده باشند، چه ایرانیان شهرنششین یا روستایی. همانطور که در تاریخ معاصر شاهد هستیم حتی رجال درباری نیز دوست داشتند تا با بیتی هم که شده خود را به شاهنامه وصل کنند و شاعران نیز از داستانهای غم انگیزش به گونه ای اندوه و تاثر خود را نشان دهند:

جوانمردیست آیا کشتن فرزند         به دست رستم دستان چرا سهراب می میرد؟

مردم  روستا ی نورک در مرگ سهراب  این داستان را نقل می کنند:

پس از اینکه رستم متوجه می شود که پهلوی فرزندش سهراب را شکافته است و نوشدارویی نیز به او نمی رسد دنبال چاره ای می گردد. کسی به او می گوید در صورتی که چهل شبانه روز او را به دوش بکشی فرزندت را بر زمین نگذاری از مرگ رهایی خواهد یافت. رستم بلا درنگ سهراب جوان را به دوش می گیرد و دور می شود. تا اینکه به رودی می رسد که پیره زال جادو در آب آن مشغول سفید کردن یک پلاس(سیاه چادر) بوده است!. رستم روبه پیره زال جادومی گوید: مگر سیاه هم سفید می شود؟ (کنایه از کار بیهوده) پیره زال جادو در پاسخ به سوال کنایه آمیز رستم می گوید: مگر مرده هم زنده می شود؟. رستم این جمله فریب آمیز را می پذیرد و سهراب را روی زمین می گذارد و سهراب نفسی از سینه بیرون می دهد و روی در نقاب خاک می کشد. رستم متوجه نیرنگ پیره زال جادو می شود که خود را سر راه او قرار داده است و در دم او را می کشد.

اهالی روستا داستان تقدیم کردن کتاب را توسط فردوسی به سلطان محمود غزنوی اینگونه بیان می کنند:

پس از پایان نظم شاهنامه، فردوسی آن را به محمود غزنوی تقدیم می کند. سلطان محمود می گوید: در صورتی که کتاب را تغییر بدهی و شخصیت رستم را آنگونه که من می خواهم تغییر دهی (اشاره به نکوهش ترکان) به ازای هر بیت شعر مقدار زیادی طلا به تو خواهم داد و رستم به خواب فردوسی می آید و به او آدرس خلخالهای طلای پای دیو سفید را می دهد تا به خاطر پول حاضر به این کار نکوهیده نشود و فردوسی طبق گفته رستم با دستیابی وفروش خلخالهای پای دیو سفید به صله محمود بی نیاز می شود و شاهنامه همچنان همانگونه که باید باقی می ماند.

اما در خصوص شاهنامه و شاهنامه خوانی گفتگویی داشتیم با شنبه آزادی از ساکنان روستای نورک که نزدیک به هفتاد سال از سن او می گذرد و نزدیک به نیمی از شاهنامه را حفظ است. البته کهولت سن مانع می شود تا برخی از ابیات شاهنامه را به خاطر بیاورد. کتاب رستم و سهراب را به او می دهم و برایش توضیح می دهم که  این کتاب در دانشگاهها تدریس می شود خوشحال می شود که هنوز شاهنامه دردانشگاهها آموخته می شود، چرا که این ذهنیت را دارد  که دوران شاهنامه گذشته و به سر آمدهاست.  وی می گوید:در این روستا افراد دیگری از جمله مراد اورنگی هستند که قسمتهایی ازکتابهای رایج آن زمان را حفظ هستند. بی بی خانم، همسر آزادی و راوی داستان رستم و پیره زال جادو نگاهی  به عکس بی جان سهراب درآغوش رستم می اندازد و داستان رستم وپیره زال جادو را روایت می کند و این بیت شعر را می خواند:

تخم سخن، فردوسی اش کاشت نظامی اش آب داد/ سعدی اش خرمن کرد و حافظ اش برباد داد!

معلوم است که پای ثابت مجالس کتابخوانی بوده است. آزادی درادامه می گوید: شاهنامه در مکتب تدریس نمی شد و فقط کتاب قرآن و دیوان حافظ تدریس می شد وهمینطور کتاب انشا واکابر و برای اینکه خواندن و نوشتنمان بهتر شود شکوائیه یا نامه هایی را که ملا می گفت  به عنوان مشق می نوشتیم تا سواد دار شویم. وی داستان رستم واشکبوس را به خوبی در ذهن دارد و با غرور خاصی  از دلاوریهای رستم پهلوان ایرانی می گوید:

....بدو گفت خندان که نام توچیست؟ / تن بی سرت را که خواهد گریست        

تهمتن چنین داد پاسخ که نام / چه پرسی که هرگزنبینی توکام

...کشانی بدو گفت بی بارگی/ به کشتن دهی تن به یکبارگی

هم اکنون ترا ای نبرده سوار/ پیاده بیاموزمت کارزار

پیاده مرا زان فرستاد طوس/ که تا اسب بستانم از اشکبوس

....کمان را بمالید رستم بچنگ/ بشست اندر آورد تیر خدنگ

ستون کرد چپ را و خم کرد راست/ خروش از خم چرخ چاچی بخاست

  1. اسلحه های معمول در دوران قاجار

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

مطالب ویژه